مریم میرزاخانی: عمیق، بلندپرواز، بی‌باک و فروتن

[ad_1]

بیگ بنگ: مریم میرزاخانی پروفسور برجسته دانشگاه “استنفورد” که در رابطه با اشکال بدون محدودیت در دنیای واقعی کار می‌کرد، در ۴۰ سالگی بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت.

به گزارش بیگ بنگ به نقل از ایسنا، مریم میرزاخانی اولین زن و اولین ایرانی که توانست مدال «فیلدز» را که معادل نوبل ریاضیات در نظر گرفته می‌شود، به دست بیاورد، در اثر ابتلا به سرطان سینه در ۴۰ سالگی درگذشت. وی از سال ۲۰۰۸ به عنوان استاد دانشگاه “استنفورد” آمریکا به تدریس مشغول بود. به نوشته این سایت که به «نیچر آمریکا» نیز شهره است، فقدان مریم میرزاخانی موجب تاثر بسیاری از زنان ریاضیدان در سراسر دنیا شده است.

“اینگرید دبوشیس”، استاد ریاضیات دانشگاه “دوک” می‌گوید: صندوق رایانامه من پر از پیام‌های دیگر زنان ریاضیدان از سراسر دنیاست. زنان ریاضیدان از همه جای دنیا با فرستادن پیام‌های تسلی‌بخش به هم سعی در آرام کردن یکدیگر دارند. از دست رفتن یک ریاضیدان با استعداد و یک الگوی شگفت‌انگیز آن هم به این زودی واقعا قلب ما را به درد آورده است. مریم میرزاخانی متولد تهران بود و در دانشگاه شریف ریاضی خواند و سپس برای ادامه تحصیل به آمریکا مهاجرت کرد و مدرک دکتری خود را در سال ۲۰۰۴ از دانشگاه “هاروارد” دریافت کرد.

میرزاخانی در مصاحبه‌ای با مجله “Quanta” در سال ۲۰۱۴ عنوان کرده بود که در کودکی قصد ریاضی‌دان شدن نداشته و به عنوان یک کودک علاقه وافری به خواندن کتاب و نوشتن داستان داشته و تصور می‌کرده روزی نویسنده خواهد شد اما پس از مواجهه با مسائلی دلسرد کننده در زمینه ادبیات در مقطع راهنمایی، سرانجام اشتیاق به ریاضیات را در خود کشف کرد و خود را به بهترین شکل در این زمینه اثبات کرد.

میرزاخانی روی انواع مسائل مربوط به هندسه هذلولی کار می‌کرد که در واقع سطوحی شبیه به یک “چیپس” یا انحناهای یک “کلم بروکلی” را مورد مطالعه قرار داده است اما این اشکال بر خلاف چیپس یا سبزیجات دارای سوراخ‌هایی در انتها هستند. اگر تجسم چنین اشکالی سخت است دلیل خوبی برای آن وجود دارد؛ سطوحی که میرزاخانی آنها را بررسی می‌کرد، محدود به دنیای واقعی نبودند.

ریاضی‌دانان اغلب این سطوح را با مطالعه منحنی‌هایی که روی آنها قرار می‌گیرند، درک می‌کنند. حلقه‌های ساده دسته مهمی از این سطوح هستند(در این دسته منظور از کلمه “ساده” حلقه‌هایی است که خود را قطع نمی‌کنند.) میرزاخانی در تز دکتری خود مسئله‌ای را حل کرد که در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد اما در واقع پاسخ به آن بسیار دشوار است؛ در یک سطح هذلولی مشخص چند حلقه ساده که کمتر از یک طول مشخص هستند، وجود دارد؟

“کورتیس مک‌مولن”، استاد راهنمای تز دکتری میرزاخانی که استاد ریاضیات دانشگاه “هاروارد” نیز بود، عنوان کرد که میرزاخانی پس از چند هفته از رسیدن به جواب این سوال با یک خبر غافلگیرکننده نزد وی رفته است. میرزاخانی از راه‌حل و کارهای خود برای اثبات فرضیه “Witten” استفاده کرده و با روش جدیدی آن را اثبات کرده بود که یک نتیجه مهم در نظریه رشته بود. طی سالیان اخیر وی همراه با “الکس اسکین”، ریاضیدان دانشگاه “شیکاگو” و امیر محمدی، ریاضیدان دانشگاه “سن‌دیگوی” کالیفرنیا مقالات موثری در تکمیل قضیه موسوم به “چوب جادویی”(magic wand) نوشت. این مقالات تنها در مورد سطوح هذلولی نبود، بلکه راجع به کل فضای آنها بحث می‌کرد. در واقع این مطالعات به بررسی یکی از مسائل لاینحل فیزیک کلاسیک در مورد حرکت یک توپ بیلیارد در برخورد با کناره‌های یک میز چندضلعی پرداخت.

شاگردان و همکارانش وی را فردی بلندپرواز و در عین حال فروتن، بی‌باک و سر به زیر توصیف می‌کنند. میرزاخانی گاهی لقب “کُند” را به خود اطلاق می‌کرد که قطعا حاکی از مزاح وی با خویش بوده است؛ چرا که او یک شرکت‌کننده برجسته در المپیاد جهانی بود و در هر دو سالی که از تیم کشورش در المپیاد شرکت کرد و با به دست آوردن نمره کامل در سال دوم، موفق به دریافت نشان طلا شد.

شاید “عمیق” کلمه خوبی برای جایگزینی با لغت “کُند” باشد. او با درک یک مسئله استدلالی راضی نمی‌شد. وی می‌خواست همه جزئیات مربوط به یک مسئله را در سطحی عمیق بفهمد تا بتواند هر مسئله‌ای را در دنیای شگفت‌انگیز ریاضیات مورد تحلیل و بررسی قرار دهد. پروفسور “مک‌مولن” می‌گوید: مریم یکی از ریاضی‌دانان نادر بود که مهارت‌های حل مسئله را با بینش و کنجکاوی یک دانشمند بالغ و باتجربه ترکیب می‌کرد. او خودش را در جهان شگفت‌انگیز ریاضیات غوطه‌ور می‌کرد و هنگامی خود را غرق در این فضا می‌دید، می‌توانست شروع به حل مسائل کند. من فکر می‌کنم منظور مریم از “کُند” بودن همین بود.

در جایی که اغلب ریاضی‌دانان مسیری مستقیم را برای حل مسائل انتخاب می‌کنند، میرزاخانی با مواجه شدن با مسائل از وجوه مختلف، روش‌های متفاوتی را برای از بین بردن موانع ابداع می‌کرد. این رویکرد همراه با شجاعت فکری او به این معنا بود که او چشم‌اندازی روشن برای کار آینده در ریاضیات خود داشته است.

“الکس رایت”، ریاضی‌دان دانشگاه استنفورد تا زمان درگذشت میرزاخانی چند سال با وی همکاری داشته است. همکاری آنان زمانی آغاز شده که الکس به تازگی فارغ‌التحصیل شده بوده و خانم میرزاخانی وی را به سخنرانی در یک سمینار دعوت کرد. “الکس” می‌گوید: قابل توجه بود که خانم میرزاخانی چقدر برای کار با من وقت می‌گذاشت و دسترسی به وی برای سوال در مورد مسائل تحقیقاتی بسیار آسان بود و ایشان همیشه پاسخگو بودند.

وی افزود: از این که او تا چه اندازه در دنیای ریاضیات عمیق است، شگفت‌زده شده بودم. متوجه شدم که خانم میرزاخانی هیچ مشکلی با چندین سال دست به گریبان بودن با یک مسئله ریاضی و فکر در مورد آن ندارد؛ در صورتی که هیچ اطمینانی از دستیابی به جواب نداشت. اساسا من از همان موقع تحت تاثیر دیدگاه و فلسفه کاری وی قرار گرفتم. میرزاخانی در رشته خود تاثیرگذار بوده است و مطمئنا تاثیرش بیشتر هم خواهد شد؛ چرا که محققان بیشتری به درک کاملی از مطالعات و نتایج وی رسیده‌اند.

“مک‌مولن” می‌گوید: کارهای میرزاخانی موجب گشوده شدن دروازه‌های جدیدی برای تحقیقات جدید شده است. وی با جاه‌طلبی بی‌باک خود به عرصه جدیدی در ریاضیات رسید. میرزاخانی اولین زن ریاضی‌دان برجسته نبود اما وی اولین و تا کنون تنها بانوی برنده جایزه فیلدز است که بر خلاف مراسم سالیانه نوبل، هر چهار سال یک بار به حداکثر چهار ریاضیدان زیر ۴۰ سال اهدا می‌شود.

دبوشیس” می‌گوید: تاکنون زنان ریاضیدانی وجود داشته‌اند که تا آخرین نفرات منتخب برای اهدای مدال فیلدز پیش رفته بودند اما تا سال ۲۰۱۴ هیچ زنی موفق به کسب این افتخار نشده بود. من بسیار بسیار خوشحالم که با تصاحب این مدال توسط مریم میرزاخانی شاهد وقوع این اتفاق در طول عمر خود بودم. وی افزود: رسیدن به کنگره بین‌المللی ریاضی‌دانان در سئول، جایی که این جایزه اهدا شد، برای میرزاخانی مشکل بود. با وجود این که در آن زمان آن را خصوصی نگه داشت اما وی در اوج ابتلا به سرطان بود. ما بسیار خوشحال بودیم که توانستیم او را به مراسم برسانیم.

سرطان میرزاخانی سرانجام دوباره عود کرد و به رغم درمان‌های بسیار، متاسفانه به کبد و استخوان‌ها سرایت کرد و سرانجام وی را از پا درآورد. به گفته همکارانش وی تا کمی قبل از درگذشتش به کار و مطالعاتش ادامه می‌داد و نسبت به بیماری‌اش واقع‌بین اما امیدوار بود. یاد و خاطره میرزاخانی توسط همسرش “یان وندراک” و دخترشان “آناهیتا” زنده نگه داشته می‌شود.

سایت علمی بیگ بنگ / منبع: scientificamerican.com

image_pdfimage_print

[ad_2]

لینک منبع

به دنبال خاستگاه آگاهی – قسمت اول

[ad_1]

بیگ بنگ: «شگفتا که این وادی ناملموس ذهن چه جهانِ تصویرهای دیده نشده و سکوت های شنیده نشده! چه جوهرهای وصف ناپذیری هستند این خاطرات لمس نشدنی و خیالات و رویاهای آشکار نشدنی! و همۀ اینها در خلوت آدمی! نمایشی پنهانی از تک گویی بی کلام و اندرز از پیش داده شده، قصر نامرئی همه خُلق ها، اندیشه ها و رازها، منبع بی پایان یاس و کشف ها! قلمرو پادشاهی که در آن هر یک از ما به تنهایی فرمانروایی می کنیم، هر چه را می خواهیم مورد پرستش قرار می دهیم و بر هر چه می توانیم فرمان می رانیم. میراثی پنهانی که در آن دفتر مغشوش اعمال گذشته و آینده ی خود را می توانیم مرور کنیم. دنیایی درونی که با من خویش تر است تا آن چه از خود در آیینه می بینیم. این آگاهی که خویشتین خویش های من است، که همه چیز است اما با این همه، ابدا هیچ چیز نیست، چیست؟ از کجا آمده است؟ و چرا؟» توصیف جولیان جینزِ روان شناس را از آگاهی خواندید.

چند هزار سالی است مهمان این کرۀ خاکی هستیم؛ کنجکاوی های بسیاری داشته ایم؛ با این وجود کمتر پرسشی مانند مسئله ی آگاهی این همه در طول زمان دوام آورده است و تاریخچه ای به این طولانی دارد. انسان تقریبا از زمان پیدایش آگاهی، به مسئله آگاهی وقوف داشته است و در هر عصری توضیحی برای آن آورده است. آگاهی ذهن هر کسی را به خود مشغول کرده است. حتی در دنیای مدرن کنونی هم شاهد این دل مشغولی هستیم؛ ادوارد ویتنِ فیزیک دان در مورد آگاهی صحبت می کند، همینطور راجر پنروز؛ یا به طور مثال دنیل دنتِ فیلسوف به کلی خود آگاهی را توهم می خواند: همه به نوعی درگیر ماجرا هستند.

در این سری مقاله ها، که تا چندین شماره پیش می رود، قصد داریم نظریه جولیان جینز را در این باره بررسی کنیم. امیدوارم در پایان با من هم عقیده باشید که جولیان جینز بیش از هر کسی بر این مسئله نور تابانده است. همان کاری را که فروید با ناخودآگاه کرد، جولیان جینز با خودآگاهی کرد! در این مقاله ها بیش از هر چیز از کتاب خودش، خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی (چاپ ۱۹۷۶) استفاده می کنم. این کتاب، کتابی است نسبتا پربار و مطمئنا تمام کتاب او را نمی توانم در این سری بگنجانم؛ با این وجود تلاش می کنم ایده های اصلی او را پوشش بدهم. نظریه هایی نیز قبل از او برای توضیح مسئله آگاهی ارائه داده شده است و جولیان جینز تعدادی از آنها را در مقدمه ی کتابش بررسی اجمالی کرده؛ اما من ترجیح می دهم به آنها نپردازم.

جولیان جینز

برای حل یک مسئله ابتدا باید مسئله را کاملا فهمید. آگاهی چیست که دنبالش هستیم؟ و چه نقشی در زندگی ما دارد؟ جالب است آگاهی با تمام عجایب خود، نقش بسیار کمی در زندگی دارد. در اکثر اوقات احساس می کنیم آگاهیم، ولی در واقع اصلا آگاه نیستیم! اگر در پارکی بنشینید احتمالا نسبت به هیچ یک از رهگذران، بچه های در حال بازی، درختان و صندلی ها آگاه نیستید؛ تنها نسبت به آنها واکنش نشان می دهید. در حال پیاده روی هستید و سنگی جلوی پایتان است؛ بدون آگاهی راهتان را کج می کنید. می دانید که سنگ آن جا وجود دارد ولی حتی از این موضوع هم آگاه نیستید؛ تنها نسبت به آن واکنش نشان دادید. حتی یک پیانیست خبره؛ با تکنیک نفس گیرش از کاری که می کند آگاه نیست؛ ذهنش ماشین وارد نت هایی با ارزش زمانی گوناگون را، یک دوم، یک چهارم و یا یک هشتم، دیز و بمل های گوناگون، دو خط موسیقی متفاوت برای دو دست متفاوتش را، آمیختن صدا ها به هم را به وسیله پدال، همه و همه را بدون آگاهی تنظیم می کند! رانندگی می کنید، دوچرخه سواری می کنید، حرکت های هماهنگ ورزشی را انجام می دهید و به هیچ کدام آگاه نیستید. احتمالا هم اکنون روی صندلی نشسته اید و در حال مطالعه این مقاله هستید. به مکانی که در آنجا هستید آگاه نیستید؛ به وسیله که با آن این مقاله را می خوانید آگاه نیستید؛ به دور و برتان نگاه کنید؛ به هیچ چیزی آگاه نیستید! مطمئنا فقط زمانی آگاه شدید که این جملات را خواندید و تلنگری به ذهنتان زده شد!

همین هست… آگاهی چراغ قوه ای است که نورش را در اتاق تاریکی به اینور و آنور می اندازید. چراغ قوه دستتان است پس فکر می کنید که همه جای اتاق برایتان روشن است؛ البته همین طور هم به نظر می رسد، اما فقط جایی روشن است که نور چراغ قوه را به آن جا انداخته اید! بدین ترتیب، به نظر می رسد آگاهی در کلیات ذهن وجود دارد؛ خمیری است که وارد هر سوراخی از ذهن شده است؛ اما در واقع این طور نیست و هر وقت بخواهید از آن استفاده می کنید و نورش را در تاریکی ذهنتان به هرچیزی که می خواهید می اندازید. به این موضوع فکر کنید… به راستی چقدر از کارهای روزمره تان را آگاهانه انجام می دهید؟

اما آیا در تمام زمانی که در بیداری به سر می بریم همواره آگاهیم؟ چشمانتان را ببندید. چه می بینید؟ به چه چیزی فکر می کنید؟ تلاش کنید فکر نکنید! بیشتر… بیشتر… آیا می توانید؟ سایه ی آگاهی همچنان در ذهنتان وجود دارد. تصاویری نامفهوم در تاریکی تشکیل می شوند، مدتی می رقصند و سپس دور می شوند. حباب هایی از ناخودآگاهتان همینطور بالا می آیند. تکه جویبار هایی به هم می پیوندند و رودخانه ای از شادی ها، ناراحتی ها، حسرت ها، شهوت ها، پشیمانی ها و آرزو ها را تشکیل می دهند؛ تداوم دارند و ما لختِ لخت آن ها را تماشا می کنیم. اما به راستی این تداوم به چه معنا است؟ تمثیل چراغ قوه را به یاد آورید؛ از نظر چراغ قوه، همیشه به روشن بودن آگاه دارد. حتی اگر موقعیت فرق کند به نظر خود چراغ قوه روشنایی همچنان ادامه داشته است: مدت زمان آگاهی ما کمتر از آن است که فکر می کنیم؛ زیرا نمی توانیم نسبت به زمانی که آگاه نیستیم، آگاهی داشته باشیم. آگاهی وجود خود را بر شکاف های زمانی خود پیوند می زند و توهم تداومی پر از وصله و پینه را پیش می آورد.

کلی از این واقعیت پنهان گفتیم که آگاهی ضرورتی برای زندگی روزمره ما ندارد. تعجب می کنید که بدانید آگاهی حتی می تواند اثری نامطلوب هم داشته باشد! نوازنده پیانو اگر در اثر هر عامل خارجی یا درونی از رقص خلسه آور انگشتانش آگاه شود احتمالا از نواختن باز می ایستد. سخنران اگر تپقی بزند و ناگهان آگاهی اش متوجه فرایند جمله سازیش شود، پشت سر هم تپق های بیشتری می زند و تسلط او بر سخنرانیش کمتر می شود. در اکثر کار های مهارتی، آگاهی نه تنها ضروری نیست بلکه کارخراب کن هم هست! شاید به همین دلیل وقتی بخواهید کاری را مثلا در حضور جمع با تمرکز بیشتر انجام دهید، هر قدر بیشتر تمرکز می کنید بیشتر احتمال خراب کردن آن وجود دارد. این موضوع ممکن است به استرس یا هیجانات درونی اصلا ارتباط نداشته باشد: حتی اگر همین الان از نحوۀ نشستنتان و سرعت خواندنتان از متن آگاه شوید، احتمالا سرعت خواندنتان کمتر می شود و یا از خواندن باز می ایستید. شما از فونت نوشتار، نشانه گذاری ها و یا حتی نحو جمله آگاه نیستید؛ فقط نسبت به معانی آگاهید.

اما بالاخره آگاهی چیست؟ و یا چی نیست؟ ویژگی هایش چیست؟ و در نهایت جایگاهش کجاست؟ در دو نوشتار بعدی تلاش می کنیم به این سوالات پاسخ دهیم.

ادامه دارد »»»

به قلم پویا فرخی / سایت علمی بیگ بنگ

image_pdfimage_print

[ad_2]

لینک منبع

انقراض بزرگ در زمین آغاز شده‌ است!

[ad_1]

بیگ بنگ: سه دانشمند با مطالعه روی روند انقراض هزاران گونه از مهره‌داران به این نتیجه رسیده‌اند که بشر در مسیر وقوع بزرگترین فرایند انقراض پس از نابودی دایناسورها در حدود ۶۶ میلیون سال پیش قرار گرفته‌است و زمانی برای جبران کردن نتیجه فعالیت‌های مخربش ندارد.

به گزارش بیگ بنگ به نقل از همشهری، نتایج این مطالعه جدید نشان می‌دهد جمعیت نزدیک به ۹۰۰۰ گونه مهره‌دار از جمله پستاندارانی مانند یوزپلنگ‌ها، شیرها و زرافه‌ها از سال ۱۹۰۰ تا ۲۰۱۵ با کاهشی بی‌سابقه مواجه شده‌ است. نزدیک به ۲۰۰ گونه در طول ۱۰۰ سال گذشته منقرض شده‌اند و این انقراض‌ها نشاندهنده آغاز ششمین دوران انقراض کلی در زمین است که می‌تواند عواقب جبران‌ناپذیری برای انسان‌ها داشته‌ باشد.

به گفته رودولفو دیرزو محقق دانشگاه استنفورد، این یک مورد نابودی زیستی است که به صورت جهانی رخ می‌دهد، حتی اگر تعدادی از گونه‌های مورد مطالعه در جایی از جهان باقی مانده باشند. محققان با بررسی ۲۷۶۰۰ گونه پرنده، دوزیست، پستاندار و خزنده که نیمی از مهره‌داران شناخته شده را تشکیل می‌دهند، دریافتند ۸۸۵۱ مورد از آنها،‌ یعنی درحدود ۳۲ درصد از آنها دچار کاهش شدید جمعیت و کوچک‌شدن زیستگاه شده‌اند.

بررسی دقیق‌تر ۱۷۷ گونه از پستانداران نشان داد بیش از ۴۰ درصد از آنها دچار کاهش شدید جمعیت شده‌اند و این یافته به آن معنی است که میلیاردها حیوانی که زمانی در زمین پرسه می‌زدند،‌ اکنون دیگر وجود ندارند. دانشمندان این کاهش شدید جمعیت را فرسایش عظیم بزرگترین تنوع گونه‌های زیستی تاریخ زمین می‌دانند.

به گفته دانشمندان دوره ششم انقراض در زمین هم‌اکنون آغاز شده و فرصتی برای انجام اقدامات تاثیرگذار باقی نمانده است، زیرا در نهایت تنها دو تا سه دهه دیگر وقت باقی مانده است. همه نشانه‌ها به بزرگترین یورش به تنوع گونه‌های زیستی طی دو دهه آینده اشاره دارند. برای مثال تا سال گذشته کمتر از ۷۰۰۰ یوزپلنگ در جهان باقی مانده بود و جمعیت آنها تا ۱۵ سال آینده ممکن است ۵۳ درصد کاهش پیدا کند. اورانگوتان‌های بورنئو و سوماترا نیز سال‌ها است در گروه جانداران در حال انقراض قرار گرفته‌اند زیرا زیستگاه‌های خود را از دست داده‌اند.

جمعیت شیرهای طی ۲۰ سال گذشته بیش از ۴۰ درصد کاهش داشته‌است و شیرهای آفریقای غربی در آستانه انقراض قرار دارند و تنها ۴۰۰ مورد از آنها باقی مانده‌ است. دلیل وقوع و امتداد این فجایع، تداوم فعالیت‌های مخرب انسان و در نتیجه آن ازبین رفتن زیستگاه‌های جانداران، کاهش تعداد آنها و تخریب شرایط اقلیمی است.

سایت علمی بیگ بنگ / منبع: washingtonpost.com

image_pdfimage_print

[ad_2]

لینک منبع

احساسات انسان تحت تاثیر باکتری روده قرار می گیرد!

[ad_1]

بیگ بنگ: هر چه اطلاعات بیشتری درباره باکتری های روده بدست می آوریم، بیشتر به این نکته پی می بریم که چگونه این باکتری ها بر هر جنبه از زندگی ما اثر می گذارند؛ نه تنها تندرستی و سلامت فیزیکی، بلکه افکار و احساسات ما نیز از این باکتری ها تاثیر می پذیرند.

به گزارش بیگ بنگ، مطالعه جدید به شناسایی روابط میان دو نوع باکتری روده و نحوه تاثیرگذاری آن بر واکنش های احساسی افراد پرداخته است. به گفته محققان، ما به نخستین شواهد از تفاوت های رفتاری مرتبط با ترکیب میکروبی در انسان های سالم دست یافته ایم. تا به امروز، اکثر تحقیقاتی که نحوه تاثیرگذاری ارگانیسم های روده بر احساسات را بررسی کرده اند، فقط در حیوانات انجام شده است؛ یافته های محققان نشان می دهد که ترکیب باکتریائی روده موش ها بر رفتار حیوانات تاثیر می گذارد. اکنون یک تیم پژوهشی تحت رهبری کریستن تیلیش، متخصص بیماری های روده و معده، در مرکز دانشگاه کالیفرنیا- لس آنجلس نشان داده است که ظاهرا نوع مشابهی از روابط بر واکنش های احساسی انسان ها تاثیر می گذارد.

محققان نمونه های مدفوع چهل زن سالم را با بازه سنی ۱۸ تا ۵۵ سال جمع آوری کردند. وقتی نمونه ها مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت، شرکت کنندگان در مطالعه بر حسب ترکیبات میکروبی شان به دو گروه تقسیم شدند. یکی از گروه ها مقدار زیادی “باکتروئید” داشت، اما گروه دیگر حاوی مقدار فراوانی از سرده “پرووتلا” بود. در مرحله بعدی، محققان مغز شرکت کنندگان را به وسیله تصویربرداری رزونانس مغناطیسی اسکن کردند؛ اما تصویری به شرکت کنندگان نشان داده شد که برای برانگیختن واکنش های احساسی مثبت، منفی یا خنثی طراحی شده بود.

بنا به یافته های محققان، گروهی که مقدار زیادی باکتروئید در روده شان داشتند، از ماده خاکستری ضخیمی در کورتکس قدامی و برخوردارند. این گروه از افراد هیپوکامپوس بزرگتری نیز داشتند؛ ناحیه ای که به حافظه مربوط است. در مقابل، زنانی که دارای مقدار زیادی پرووتلا بودند، ارتباطات چشمگیری میان نواحی حسی، حواسی و عاطفی مغز داشتند. وقتی تصاویری با مضامین منفی نشان داده شد، از میزان پایین فعالیت هیپوکامپ در شرکت کنندگان دارای پرووتلا حکایت داشت. این افراد با نگاه کردن به عکس های منفی دچار میزان زیادی استرس، اضطراب و رنجش شدند.

به گزارش محققان، شاید دلیلش این است که هیپوکامپ به ما در تنظیم عواطف مان کمک می کند و ترکیبات روده نیز تاثیرگذار هستند. محققان در این مقاله می نویسند: کاهش دخالت هیپوکامپ در تصویرهای منفی میتواند با افزایش تحریک احساسات ارتباط داشته باشد. چنین تغییراتی منجر به کاهش خاصیت رمزگذاری جزئیات زمینه ای محرک های ورودی می گردد؛ نقیصه ای که عمدتا در افراد مبتلا به اختلالات روانی مشاهده شده است. افسردگی، اختلال استرس پسا ضربه ای و اختلال شخصیت مرزی این نقیصه را به همراه دارند. اگرچه شرکت کنندگان در مطالعه ما سالم بودند، اما این امکان وجود دارد که الگوهای ناشی از دسته بندی میکروبی، عوامل آسیب پذیری را هم در این افراد نمایان سازد.

باید به این نکته توجه داشت که نمونه های بررسی شده در این مقاله کوچک بوده اند و تحقیقات بیشتری با داوطلبان بیشتری لازم است تا بطور کامل از این اتفاقات سر در بیاوریم. اما تردیدی نیست که ترکیبات روده انسان با عواطف و احساساتی که تجربه می کند، ارتباط دارد. هر چه زودتر به این راز پی ببریم، زودتر درخواهیم یافت که مغز دوم مان به لحاظ عاطفی چقدر قدرتمند است. جزئیات بیشتر این پژوهش در نشریۀ Behavioral Medicine منتشر شده است.

ترجمه: منصور نقی لو/ سایت علمی بیگ بنگ

منبع: sciencealert.com

image_pdfimage_print

[ad_2]

لینک منبع